به لطف اینترنت پرسرعتی که امروز اشتراک گرفتم
ان شاَالله بنا دارم دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم
به امید خدا
شبهاي قدر را قدر بدانيم
خدا در همين نزديكيست
پاي ان سجاده
گوشه ي چشم شما
شب حدود ساعت 9 بود. دو شب قبل حرکت کاروان راهیان نور . موبایلم زنگ خورد ،یکی از آژانسهای زیارتی بود از من دعوت کرد همراه کاروانشان به عتبات عالیات سرزمین حسین (ع) و پدر بزرگوارش امیر المومنین (ع) بروم اما من بنا بود همراه دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی به مشهد فرزندان خمینی (ره) یعنی کربلای ایران بروم .مردد شدم از طرفی 3 سال بود توفیق رفتن به مناطق جنگی و تجدید میثاق با شهدا نصیبم نشده بود و از طرفی هم کسی نیست که عاشق کربلای حسینی نباشد.
اما چون مرخصی نداشتم و هر دو سفر هم خارج از تعطیلات نوروز بود مجبور بودم یکی را انتخاب کنم . بالاخره به خودم جرات دادم و گفتم شهدا دعوت کرده اند میروم. ولی ته دلم کمی ناراحت بودم که آیا انتخابم صحیح بود بود یا نه ، نکند ابی عبدالله (ع) از دستم ناراحت شوند.
به هر حال روز موعود فرارسید و کاروان راهیان نور از مشهد الرضا (ع) به راه افتاد.مناطق را یک به یک پشت سر می گذاشتیم دوکوهه،فتح المبین، شوش ،سوسنگرد و ... اما من همینطور ناراحت بودم تا رسیدم به شلمچه جایی که مهد خاطرات زیادی از هفت سفری که مشرف شدم برای من است و با شهدای آنجا انس خاصی دارم، خدا خیرش بدهد حاج خلیل موحدیان از بچه های جبهه و جنگ فضای خوبی را درست کرد و بچه ها هم حال خوبی پیدا کردند، در همان حال و هوا از شهدای شلمچه خواستم تا به من بفهمانند که انتخابم اشتباه نبوده و مرا از این ناراحتی خلاص کنند.
جالب است بدانید هنوز یکی دو روز نگذشته بود از چذابه که بسمت فکه راه افتادیم برای چند دقیقه موبایل آنتن داشت در همان حین شخصی دوباره تماس گرفت و برای بهترین موقهیت زمانی و با بهترین شرایط مرا برای سفر عتبات دعوت کرد.( این هم از لطف امام حسین (ع) و شهدا).جای شما خالی رفتیم و برگشتیم و شما رو هم دعا کردیم. التماس دعا
سلام
قبل از هر چیز باید خدمتتون عرض کنم خیلی خوشحالم که دوباره به دنیای مجازی نت برگشتم و می خوام بعد از چند ماه دوری ، از پشت پنجره های مجازی به همه دوستان سلام و عرض ارادت کنم .
خوب برای این مدتی که نبودم دلیلها یا بهتر بگم توجیه های زیادی دارم که برای شروع از یکی از همونها شروع می کنم .
یکی از اتفاقات مهمی که در این مدت ربای من رخ داد سفر به سرزمین یکی از کهن تربن تمدنها بود . جایی که مثل کشور عزیزمان از سابقه فرهنگی و تاریخی دور و درازی برخوردار است .
همان سرزمینی که روزی یکی از سرحدات کشور بزرگ ایران بوده است .
همانجایی که معروف به سرزمین هفتاد و دو ملت است.
جایی که انواع و اقسام مذاهب و ادیان چه الهی و چه غیر الهی در آن به وفور یافت می شود .
کشوری که مردمانش سی ونه زبان بومی و محلی غیر از زبان رسمی و زبان دومشان یعنی انگلیسی دارند.
راستی گفتم انگلیس، سرزمین همان مردمانی که روزی زیر سلطه استعمار پیر انگلیس خورد شدند و هنوز آثار سوء اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی آن دامنگیر آنهاست .
همان مرزهایی که اگرتا سال 1830 ( یعنی قبل از ورود انگلیس به آن) وارد آن می شدی احساس غربت نمی کردی چون همه همزبان تو بودند و به راحتی فارسی صحبت می کردند.
همان کشوری که فقط تعداد شیعیانش برابر با تمام جمعیت ایران است.
همان قسمتی از نقشه های جغرافیایی که به مارها و مرتاض هایش معروف است.
و همان مردمی که بسیار قانع اند و با تکه ای نان روزشان را شب می کنند.
خوب با اینهمه سر نخ حتما تا الان باید فهمیده باشید از کجا حرف میزنم . بله درست حدس زدید هندوستان.
جای خوبی بود ، دیدنی زیاد داشت ، جای شما خالی . چند تا عکس براتون میذارم . ان شاءالله بقیه توصیفات و توضیحات باشه بعدا.
راستی بخاطر شروع شدن درسها و مشغله های دیگه ، احتمالا فقط آخر هفته ها بهتون سر بزنم .
موفق باشید.